ریزش قطرات بلوری باران همچو نوایی خوش آهنگ
دشت امید را تازه می کند و شب چهره زیبای تو را
در دل آسمان خواب میگیرد دل کوچک من به شوق
حضور مهتابی ات می تپد و نوید دیدار می دهد
تا لحظه ای که زنده هستم و نفس می کشم وجود گرمت را فراموش نخواهم کرد
به چشم من تو زیباتر زهر رویای زیبایی
برایم دلنشین و خوشتر از هر خواب و رویایی
چو در صحرا شدی, حیران ز چشمان تو شد آهو
حسادت میکنم بر چشم تو آهوی صحرایی
میان شام تاریکم تویی ماه شب افروزم
میان گلشن و بستان تو بوی خوب گل هایی
تمام آرزوی من بود اینکه بیایی تو
و از کار دل زارم به لطفت عقده بگشایی
حقیقت دارد که تو می توانی با دست های من
سه تار قلم مو را بنوازی و نُت های رنگ پریده را فیروزه ای کنی
( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکنده ای)
حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطه ورم )
تا من بنفشه ها را میان شب های زمستان قسمت کنم ،
تو یک خوشه انگور به صدایت تعارف کن
خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
(حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است