خدایا کفر نمیگویم
پریشانم
!چه میخواهی تو از جانم
مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا
اگر روزی ز عرش خود به زیر ایی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی و شب اهسته و خسته , تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز ایی زمین و اسمان را کفر میگویی , نمیگویی
خداوندا
اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری ان طرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و ان سو در روان باشد زمین و اسمان را کفر میگویی , نمیگویی
خداوندا
اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت , از این بودن , از این بدعت , خداوندا تو مسئولی
برچسب:
نویسنده: تنهای بی کس
تاريخ: پنجشنبه
20 مهر
1391 ساعت: 23:33