خرید بک لینک

 با واژه ها جنگیدم ، تا در وصف تو چیزی فراتر از عشق بنویسم

 
ولی من مقابل واژه ها زانو زدم و آنها حرف دل را ساده نوشتند
 
 
 من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....

می خواهم با تو سخن بگویم....

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...

می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...

شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...

اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...

پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم
 
 
 
 
 
 
صدای چک چک اشک هایت را از پشت دیوار زمان میشنوم
 
و میشنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب برای ستاره ها
 
ساز دلتنگی میزنی و
 
 من میشنوم
 
میشنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پر کشیدن باز می دارد
 
آه...
 
ای شکوه بی پایان...ای طنین شور انگیز من میشنوم
 
به آسمان بگو که من میشکنم!!!
 
هر آنچه تو را شکسته
 
 و من میشنوم...
 
 هر آنچه در سکوت تو نهفته...

برچسب: نویسنده: تنهای بی کس تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 2:18

صفحه بندی